شهريور
امروز زندگی هیجانات زیادی برای تان دارد و خوب سرگرمتان می کند.از این که همه چیز غیرمنتظره صورت می گیرند لذت می برید.به دنبال هم صحبتی می گردید که مملو از ایده های جالب باشد و توانایی ذهنی اش بالا باشد.
اسفند
موضوعات خانه و دارایی زیر نورافکن هستند ( مرکز توجه حالات سیارات ) و بعضی از شما ممکن است تصمیم به تغییرات گرفته باشید. خوشبختانه شریک زندگی تان به نظر می رسد در توافق اصولی باشد.اما شما از همه استعدادتان برای نقاشی بیشتر عکس های خوش بینانه استفاده می کنید . اگر او ملاحظه جنبه مالی را نکند .
بعضيها شعرشان سپيد است، دلشان سياه،
بعضيها شعرشان كهنه است، فكرشان نو
، بعضيها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،
بعضيها يك عمر زندگي ميكنند براي رسيدن به زندگي،
بعضيها زمينها را از خدا مجاني ميگيرند و به بندگان خدا گران ميفروشند.
بعضيها حمال كتابند، بعضيها بقال كتابند، بعضيها انبارداركتابند، بعضيها كلكسيونر كتابند بعضيها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان، بعضيها اصلا قيمتي ندارند،
بعضيها به درد آلبوم ميخورند، بعضيها را بايد قاب گرفت،
بعضيها را بايد بايگاني كرد،
بعضيها را بايد به آب انداخت،
بعضيها هزار لايه دارند
بعضيها ارزششان به حساب بانكيشان است،
بعضيها همرنگ جماعت ميشوند ولي همفكر جماعت نه،
بعضيها را هميشه در بانكها ميبيني يا در بنگاهها.
بعضيها در حسرت پول هميشه مريضند،
بعضيها براي حفظ پول هميشه بيخوابند، بعضيها براي ديدن پول هميشه ميخوابند، بعضيها براي پول همه كاره ميشوند.
بعضيها نان نامشان را ميخورند، بعضيها نان جوانيشان را ميخورند، بعضيها نان موي سفيدشان را ميخورند، بعضيها نان پدرانشان را ميخورند، بعضيها نان خشك و خالي ميخورند، بعضيها اصلا نان نميخورند،
بعضيها با گلها صحبت ميكنند، بعضيها با ستارهها رابطه دارند. بعضي ها صداي آب را ترجمه ميكنند. بعضي ها صداي ملائك را ميشنوند. بعضي ها صداي دل خود را هم نميشنوند.
بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نميدهند.
بعضي ها در تلاشند كه بيتفاوت باشند. بعضي ها فكر ميكنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست.
بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست. ![]()
خانواده ای در زندگی با مشکلات و سختی های زیادی مواجه شده بود.
نامی نداشت. نامش تنها انسان بود؛ و تنها دارايی اش تنهايی
گفت: تنهايی ام را به بهای عشق می فروشم. کيست که از من قدری تنهايی بخرد؟
هيچ کس پاسخ نداد
گفت: تنهايی ام پر از رمز و راز است، رمز هايی از بهشت. راز هايی از خدا. با من
گفت و گو کنيد تا از حيرت برايتان بگويم
هيچ کس با او گفت و گو نکرد
و او ميان اين همه تن ، تنها فانوس کوچکش برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالی دل. می دانست آنجا هميشه کسی هست. کسی که تنهايی می خرد و عشق می بخشد
او به غارش رفت و ما فراموشش کرديم و نمی دانيم که چه مدت آنجا بود
سيصد سال و نه سال بر آن افزون؟ يا نه، کمی بيش و کمی کم. او به غارش رفت و ما نمی دانيم چه کرد و چه گفت و چه شنيد؛ و نمی دانيم آيا در غار خوابيده بود يا نه؟
اما از غار که بيرون آمد بيدار بود، آنقدر بيدارکه خواب آلودگی ما بر ملا شد. چشم هايش دور خورشيد بود، تابناک و روشن؛ که ظلمت ما را می دريد
از غار که بيرون آمد هنوز همان بود با تنی نحيف و رنجور. اما نمی دانم سنگينی اش را از کجا آورده بود، که گمان می کرديم زمين تاب وقارش را نمی آورد و زير پاهای رنجورش درهم خواهد شکست
از غار که بيرون آمد، با شکوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتنی.اما ديگر سخن نگفت.انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دريا دريا سکوت نوشيده بود
و اين بار ما بوديم که دنبالش می دويديم برای جرعه ای نور.برای قطره ای حيرت. و او بی آنکه چيزی بگويد، می بخشيد؛بی آنکه چيزی بخواهد
او نامی نداشت،نامش تنها انسان بود و تنها دارايی اش
تنهايی
چقدر عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره
تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه
تا فرياد نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده
تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد
و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه .
زندگي زیباست به شرط اینکه:
ز:آن زندان نباشد!
ن: آن ندامت نباشد
د: آن درماندگي نباشد
گ: آن گورستان نباشد
ي: آن ياس نباشد
دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است
> هر چی صادق تر باشی بيشتر بهت دروغ ميگن
> هر چی دلسوزتر باشی بيشتر سرت کلاه ميذارن
> هر چی قلبتو آسونتر در اختيار بذار راحت تر لهش ميکن
> هر چی آرومتر باشی فکر می کنن ادم ضعیفی هستی
> هر چی بيشتر به فکر ديگران باشی بيشتر حقتو می خورن
> هر چی خودتو خاکی تر نشون بدی کمتر ارزش قائلن و حقتو می خورن
در بی کران دور" در روزگار نور" در شهر بی عبور" زیر درخت مهر بر روی سنگ گور با جوهر سرشت با دست سرنوشت" حرفی نوشته بود:
آرامگاه عشق
آموخته ام ... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم
دعا كنم.
++++++++++
هميشه زمان به نفع تو نخواهد بود.
اين فرصت ها به زودي از دست خواهد رفت و آنگاه ديگر پشيماني سودي ندارد
++++++++++
به دريا شکوه بردم از شب
به هر موجي که مي گفتم غم خويش
سري مي زد به سنگ و باز مي گشت
++++++++++
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم
++++++++++
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفال مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
++++++++++
ای کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند
ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم
تا بگویم که
من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم
دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد. آشفته و عصباني نزد فرشته مرگ رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت ، فرشته سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت ، فرشته سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، فرشته سكوت كرد. به پرو پاي فرشته پيچيد ، فرشته سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت ، باز هم فرشته سكوت كرد . دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد ، اين بار فرشته سكوتش را شكست و گفت: بدان كه يك روز ديگر را هم از دست دادي! تنها يك روز ديگر باقيست، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.
لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز ?. با يك روز چه كاري ميتوان كرد؟?
فرشته گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه هزار سال زيسته است و آن كه امروزش را درنيابد، هزار سال هم به كارش نميآيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را دردستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش ميدرخشيد اما ميترسيد حركت كند، ميترسيد راه برود، نكند قطرهاي از زندگي از لاي انگشتانش بريزد.
قدري ايستاد?.. بعد با خود گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگاه داشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد، بگذار اين يك مشت زندگي را خرج كنم.
آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سرو رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود، ميتواند بال بزند، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد و ميتواند?..
او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي به دست نياورد، اما ?.. در همان يك روز روي چمنها خوابيد، كفش دوزكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نميشناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شدو عبور كرد و تمام شد.
او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند: او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود.

در زندگي ما انسانها ، گنج هاي ارزشمندي وجود دارند كه فكر مي كنيم آنها هميشه در زندگي ما وجود خواهند داشت . اما زماني به ارزش واقعي آنها پي مي بريم كه وجود آنها به گونه اي متفاوت به ما نشان داده مي شوند يا ديگر نباشند ، درست مثل ديگ سوپ مادر !
هنوز پس از گذشت اين همه سال آن را در جلوي چشمانم مي بينم . اگر چه لبه هاي آن پريده شده بود ، اما لعابي به رنگ آبي و سفيد روي آن را پوشانده بود .هميشه ظهر ها وقتي از وارد مي شدم ، بخار داغ از روي آن بلند مي شد و محتوياتش مثل يك آتشفشان فعال در حال جوش و خروش بود .
رايحه ي دل انگيز غذا فقط اشتها بر انگيز نبود ، بلكه حس اطمينان و امنيت را در دل همه ي اعضاي خانواده ايجاد مي كرد . حتي اگر مادر كنار آن نايستاده بود و با قاشق بزرگ چوبي اش آن را هم نمي زد ، باز هم حس اطمينان و حس خوب در خانه بودن ، تمام وجودم را در بر مي گرفت .
سوپ جادويي مادر دستور خاصي نداشت و هميشه روال آماده شدن را خود به خود طي مي كرد .
دستور تهيه اش به زماني بر مي گشت كه دختر جواني بود و در كوه هاي پايمونت در شمال ايتاليا زندگي مي كرد . فوت و فن تهيه ي آن را از مادر بزرگش ياد گرفت . همان طور كه مادربزرگش هم آن را از اجداد خود آموخته بود .
براي خانواده ي بزرگ ما سوپ مادر تضمين كننده ي اين بود كه گرسنه نخواهيم ماند . در حقيقت سمبلي از امنيت نهفته در خانه ي ما بود . مواد مورد نياز آن هم از هر ماده ي غذايي كه در آشپز خانه موجود بود به دست مي آمد . به همين دليل مي توانستيم وضعيت اقتصادي خانواده را از محتويات آن تشخيص بدهيم . سوپي كه پر از محتويات مختلف مانند گوجه فرنگي ، نخود فرنگي ، هويج ، پياز ، ذرت و گوشت بود ، نشان مي داد كه اوضاع خانواده ي بوسكاليا خوبه .
اما يك سوپ آبكي نشان مي داد اوضاع خانواده جالب نيست .
در خانه ي ما هيچ وقت بيرون ريخته نمي شد چراكه بيرون ريختن غذا نوعي گناه و اهانت به خدا تلقي مي شد .
هر ماده ي قابل خوردن در سوپ مادر به كار مي رفت .
نكته ي جالب اين بود كه طرز تهيه ي آن براي مادر خيلي مهم و پر اهميت بود.
او هر تكه سيب زميني يا گوشت مرغ را با شكر گزاري و سپاس فراوان به خدا در ديگ سوپ مي گذاشت . هنگامي كه همه هنوز در خواب بودند ، بيدار مي شد و براي آسايش و راحتي ما شروع به كار مي كرد .
غذا مي پخت و به امور خانه رسيدگي مي كرد و از همه مهمتر تمام تلاش خود را براي رشد و تربيت صحيح ما به كار مي گرفت .
اما از وقتي با سول دوست شدم ديگ سوپ مادر مايه ي خجالت و شرم من محسوب مي شد و من ارزش آن را نمي دانستم .
سول دوست جديدم در مدرسه بود . پسري لاغر و ضعيف با موهاي مشكي .
او دوست منحصر به فردي براي من به شمار مي رفت .
خانه ي آنها در بهترين نقطه ي شهر و پدرش هم پزشك بود و بالطبع وضع مالي بسيار خوبي داشتند . خيلي بهتر از ما !
او اغلب مرا براي شام به خانه ي شان دعوت مي كرد .
آنها يك آشپز خانه داشتند كه لباس سفيد تميزي مي پوشيد و غذا را سرو مي كرد . آشپزخانه ي تميز و مرتبي داشتند كه ظروف و وسايل آن همه از جنس فلزات اعلا و براق بود .
غذا خوب بود اما انگار مزه نداشت يا به عبارتي آن مزه اي كه از محبت مادر در آن ديگ ارزان قيمت بر روي آتش تنور ايجاد مي شد را نداشت .
حال و هواي خانه هم با مزه ي غذا خيلي هماهنگ بود . همه چيز خيلي رسمي بود .
پدر و مادر سول انسانهاي خوب و مودبي بودند اما صحبت دور ميز دوستانه نبود . بلكه خشك ، مصنوعي و بدون هيجان بود . حتي مثل ما همديگر را بغل نمي كردند ! بيشترين ميزان نزديك شدن سول به پدرش در حد يك دست دادن ساده بود .
اما در خانواده ي من در آغوش گرفتن ، عملي هميشگي و عادي بود .
اگر مثلا روزي مادرم را نمي بوسيدم ، از من مي پرسيد : لئو موضوع چيه ؟ مريض شده اي؟
اما آن محبت و گرما در آن زمان ، براي من هيچ قدر و قيمتي نداشت و باعث خجالت من بود .
مي دانستم كه سول هم دوست دارد يك شب براي شام خانه ي ما بيايد . اما اصلا دوست نداشتم به خاطر نوع رفتار پدر و مادرم ، او به خانه ي ما بيايد . خانواده ي من با خانواده ي او خيلي متفاوت بودند . هيچ كدام از بچه ها در خانه ي شان ديگ سوپ پزي روي تنور نداشتند و يا مادري كه به محض ورود به خانه ببيني كه با يك قاشق بالاي سر آن ايستاده است .
سعي كردم مادر را متقاعد كنم ديگ را بر دارد ، چون هيچ كس در آمريكا چنين ظرفي نداشت و مردم آن را نمي پسنديدند.
اما مادر در جواب با غرور مي گفت : خوب من كه آمريكايي نيستم . من روسينا اهل ايتاليا هستم و فقط آدمهاي ديوانه ، سوپ ايتاليايي منو دوست ندارند .
بالاخره سول با ايما و اشاره به من فهماند كه دوست دارد يك شب براي شام به خانه ي ما بيايد .
مجبور بودم كه موافقت كنم . مي دانستم هيچ چيزي بيشتر از ميهمان مادر را خوشحال نمي كند . اما من آشفته و عصبي بودم . فكر مي كردم آمدن و غذا خوردن با خانواده ي من ، او را از دوستي با من منصرف مي كند .
به مادر گفتم : چطوره ما هم همبرگر ييا مرغ سوخاري درست كنيم مانند خود آمريكايي ها ، اما از نگاه او فهميدم بهتر است از اين پيشنهادها ندهم .
روزي كه سول آمد ، اصلا حال خوبي نداشتم . مادر و بقيه ي اعضاي خانواده به او با رفتاري محبت آميز خوشامد گفتند .
بالاخره زمان خوردن شام شد و همه دور ميز كنده كاري شده كه پدر آن را خيلي دوست داشت و خودش درست كرده بود ، نشستيم !
وقتي پدر دعاي شكر گزاري را تمام كرد ، بلافاصله كاسه هاي سوپ مخصوص مادر از راه رسيد .
مادر پرسيد : خوب سول ميداني اين چيه ؟
سول جواب داد : مگه سوپ نيست ؟
مادر با محبت گفت : نه سوپ نيست ، اين سوپ مخصوص ايتاليايي منه . شروع به توضيح كرد كه خيلي مقوي است ، سردرد را خوب مي كند ، روي سرماخوردگي اثر فوق العاده اي دارد و سينه درد و بيماري هاي عفوني گلو را خوب مي كند .
بعد دست زد به ماهيچه هاي دست و شانه ي سول و گفت : اگر از اين سوپ بخوري ، صد در صد قوي خواهي شد ، مانند فوتباليست هاي بزرگ ايتاليايي .
با خودم فكر مي كردم اين آخرين باري است كه سول را مي بينم . او مطمئنا ديگر به خانه ي ما با چنين افرادي كه لهجه ي متفاوت و غذاهاي عجيب و غريب دارند ، نخواهد آمد .
اما بر خلاف تعجبم ، سول وقتي غذايش را تمام كرد ، مودبانه در خواست يك كاسه ي ديگر كرد .
با اشتياق خاصي غذاي خود را خورد و در آخر هم گفت : خيلي از غذا خوشش آمده است .
وقتي داشتيم خداحافظي مي كرديم ، سول به آرامي به من گفت : خوش به حالت ، خانواده ي خيلي خوبي داري ، كاش مادرم مي توانست مثل مادرت اين قدر عالي آشپزي كند ، پسر تو خيلي خوشبختي ! ! !
خوشبخت ؟!؟!؟! تعجب كردم . انگار چند دقيقه پيش بود كه سول در حالي كه مي خنديد و دست تكان مي داد ، از من دور شد .
امروز مي فهمم كه چقدر آن روزها خوشحال بودم . مي دانم آن گرما و انرژي كه سول در خانه ي مه حس كرد از سوپ جادويي مادر نبود بلكه آن از گرماي محبت مادر بود .
چند روز بعد بالاخره روزي رسيد كه من آن منبع با ارزش را از دست دادم . روزي كه مادر را به خاك سپرديم ، يكي از اعضاي خانواده ديگ مادر را از روي تنور برداشت و همه فهميديم آن دوران طلايي و پر محبت ديگر به پايان رسيده است .
دوستي من و سول ساليان سال ادامه يافت و بر خلاف تصورم ، ما هرگز از هم دور نشديم . چند وقت پيش او مرا براي شام به خانه اش دعوت كرد .
او مثل پدرم همه ي بچه هايش را بغل كرد و آنها هم مرا در آغوش گرفتند . سپس همسرش ، كاسه هاي سوپ را كه بخار داغ از روي آنها بلند مي شد ، آورد .
سوپ جوجه با سبزيجات .
سول پرسيد : آهاي لئو ! مي داني چيه ؟
با خنده گفتم : خوب سوپ ديگه .
او خنديد و مثل مادر گفت : اين سوپ جوجه است ، خيلي مقوي است ، سردرد را خوب مي كتد ، روي سرما خوردگي اثر فوق العاده اي دارد و سينه درد و بيماري هاي عفوني گلو را خوب مي كند و بعد چشمك زد .
دوباره حس كردم مادر الان برايم سوپ مي ريزد و من سر همان ميز نشسته ام .
حسي خوب تمام وجودم را احاطه كرده بود .
فهميدم كه :
گرما و محبت مادر آنقدر لا يتناهي بوده است كه اگر چه ديگر ، جسمش با ما نيست اما گرمايش هنوز در دل من و همچنين در دل سول باقي مانده است . گرمايي كه هيچ زمان از بين نخواهد رفت .
فرشته تصميمش را گرفته بود. پيش خدا رفت و گفت: خدايا می خواهم زمين را از نزديک ببينم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمينی است.
خداوند درخواست فرشته را پذيرفت. فرشته گفت تا بازگردم، بالهايم را اينجا می سپارم؛ اين بالها در زمين چندان به کار من نمی آید.
خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای ديگر گذاشت و گفت: بالهايت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمينم اسيرت نکند زيرا که خاک زمينم دامنگير است
فرشته گفت: باز می گردم، حتما باز می گردم. اين قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را که می ديد، به ياد می آورد. زيرا او را قبلا در بهشت ديده بود. اما نمی فهميد چرا اين فرشته ها برای پس گرفتن بالهايشان به بهشت برنمی گردند
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چيزی را از ياد برد و روزی رسيد که فرشته ديگر از آن گذشته ی دور و زيبا به ياد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را
فرشته فراموش کرد. فرشته در زمين ماند
فرشته هرگز به بهشت برنگشت